سلام
با تشکر از مخاطبین وبلاگ قبل از خوندن داستان باید بگم داستان و تمام شخصیت های داستان غیر واقعی هستن.
همچنین بابت خلاصه بودن و نپرداختن به توصیف صحنه ها پوزش میخوام . چون واقعا حجم داستان خیلی زیاد میشد این کارو زیاد بهش نپرداختم.
و اینکه بابت غلط املایی هایی که ممکنه به چشم بخوره عذر میخوام و در صورتی که مشاهده کردین تو قسمت نظرات لطفا آدرسشو بگین تا اصلاحش کنم.
و خواهش میکنم هر نظر انتقاد و پیشنهادی راجع به این داستان دارید حتما تو قسمت نظرات خوشحال میشم بدونم.
این داستان یک برش از یک داستان بزرگتره.
ممنون از نگاهتون
نویسنده: حامد عینعلی
**************************************************
جلو آینه قدی اتاق ایستاده بود و خودش را ورانداز می کرد. پیرهن سفید جذبی که برای کت شلوار عروسی برادرش خریده بود و حالا آن را با یک شلوار لی می پوشید و به دانشگاه میرفت. این پیرهن را از همه ی لباس هایش بیشتر دوست داشت، حس می کرد از همه بیشتر به تنش می آید. وقتی میپوشید صاف تر می ایستاد و دیگر قوز نمی کرد برآمدگی سینه اش کمی بیرون میزد و این به او حس مردانه تری می داد و احساس غرور بیشتری می کرد. موهایش را به عقب شانه کرد و عینکی که تازه مهمان صورتش شده بود را به چشمانش زد. حالا دیگر عینک برای ابروهای کم پشت و دماغی که به خاطر لاغری صورتش کمی توی ذوق میزد پوششی شده بود. کیف برزنتی مشکی را از گوشه ی اتاق برداشت و از پله ها پایین رفت به حیاط که رسید کفش شبرو مشکیش را که تازه واکس زده بود از جا کفشی بیرون آورد و پوشید. برای بار آخر به آینه ی کوچکی که در حیاط نصب شده بود نگاه کرد به موهایش دستی کشید و از خانه بیرون رفت.

هوا هنوز گرگو میش بود و زمین از باران دیشب خیس بود، گُله گُله چاله چوله ها از آب پر شده بودند. طبق معمول از همان اول شروع به نشخوار آنچه به ذهنش میرسید کرد. کوچه را به انتها رسانید و وارد خیابان شد. چشمش به حجله ای خورد که سر یکی از کوچه ها بود، عکس یک جوان به همراه اعلامیه فوت روی آن به چشم می آمد. همان عکس را روی بنر بزرگی به داربستی که کنار حجله نصب شده بود بسته بودند و زیر عکس نوشته شده بود حلالم کنید. جلوتر رفت حالا اعلامیه واضح تر دیده میشد. جوان ناکام مهدی ارجمندی، نیشخند تلخی زد. بدنش مور شد و زیر لب با فکر اینکه شاید فردا روزی هم کسی عکس ما را ببیند و صلواتی بفرستد صلواتی فرستاد و عبور کرد. کلمه ی ناکام ذهنش را درگیر کرده بود. به این فکر میکرد با چه اطمینانی به جوان هایی که فوت می کنند لقب ناکام می دهند؟ کسی چه میداند آدم ها در خلوتشان چه کار می کنند.گاهی حتی چیزهایی میشنوی یا میبینی که از دنیا حالت به هم میخورد . زمانه ایست که زیاد میشنوی یا میبینی که نوجوانی در آغوش یک زن روسپی در عرض 10 دقیقه به راحتی مرد میشود. واقعا معیار اثبات کام کشیدن و ناکام ماندن چیست؟
در همین افکار بود که یاد زن روسپیی افتاد که پارسال جلو در مدرسه شان آمده بود جلو مردها را میگرفت و به آنها پیشنهاد میداد.تلخندی زد و سرش را تکان داد.به خِلت ها و آب دهانی هایی که چند قدم چند قدم میدید خیره میشد و به این دنیای مستهجن فحش میداد و لیاقتش را همین خلت های روی زمین بود که اول صبح خاطر آدم را مکدر میکردند.
برای حواس پرتی از این افکار نگاهی به دورو برش انداخت معتاد ها و کارتن خواب هایی را میدید که هرکدام سیخ به دست به جان صندوق صدقاتی افتاده بودند یا لب جوب فاضلاب دنبال سکه میگشتند تا شاید با آن نانی بخرند تا بخورند. آه که این دنیا پست تر از این است که رخ زیبایش را نشان دهد.

به انتهای دومین خیابان رسیده بود که چشمانش به سه دختر دبیرستانی افتاد که مانتو های سرمه ای به تن داشتند ومنتظر سرویس مدرسه بودند. به او نگاه می کردند و یواشکی چیزی به هم میگفتند و می خندیدند. سرعتش را زیاد کرد. صدای برخورد کفشش با آسفالت خیابان از صدای کفش پاشنه بلند زنانه هم بلند تر شده بود. چشمانش را به سنگفرش ها دوخت و تند تر آن ها را شمرد. اخم هایش را طبق معمول خوب بلد بود تا چه اندازه در هم کند. چند قدمی از کنار دختر ها نگذشته بود که یکی از آن ها به بقیه گفت چه بد اخلاق و هر سه زیر خنده زدند، او اما بی مکث به راهش ادامه داد.
ساعت 7:15 بود که اتوبوس سر کوچه دانشگاه ایستاد، در حال در آوردن کارت بلیتش بود که سارا و مریم را دید که کارتشان را کشیدند. سارا متوجه او شد و سلام کرد او هم سلام کرد، کارتش را کشید و پیاده شد. سرعتش را کم کرد تا سارا و مریم زودتر از او بروند. جلو در دانشگاه یاشار و امیر با دوتا پسر دیگر از بچه های تکمیل ظرفیتی در حال صحبت کردن بودند از دور سلام کرد. به در حراست رسید که سه تا دختر ترم بالایی با صدای بلند داشتند چندتا از پسر های دانشگاه را برای خودشان نقد و بررسی میکردندو از سمت در خواهران وارد دانشگاه میشدند.
دانشگاه فقط اسمش دانشگاه بود و اصلا ظاهر یک دانشگاه را نداشت بیشتر شبیه به یک مدرسه بود که حالا به دانشگاه واگذار شده بود. دقیقا هم همین بود هنوز تابلویی که از مدرسه بر سر در ورودی خورده بود هر چند کم رنگ اما سرجایش بود و کنار آن هم تابلوی دانشگاه خورده بود. حیاط دقیقا حیاط یک مدرسه بود با دو سبد بسکتبال و دروازه فوتبال با خط کشی های زمین بازی. انتهای حیاط هم سرویس بهداشتی قرار داشت که وسط آن را تیغه کرده بودند و شش توالت به دو تا سه تایی تقسیم شده بود. که سمت راست برای خواهران و سمت چپ برای برادران اختصاص داده شده بود.
او هم وارد دانشگاه شد. دختر ها همچنان مشغول بودند و به سمت حیاط میرفتند او هم به همان سمت رفت. که دخترها وارد سرویس سمت خواهران شدند و او هم به سمت سرویس برادران رفت . کارش که تمام شد به طبقه سوم رفت. سر کلاس از پسر ها فقط آرمین بود که مشغول ور رفتن با موبایلش بود. جلو رفت. آرمین توجه او شد:
-سلااااام داداش گلم
-سلاااام
-چه خبر
-سلامتی
-مجتبی نیومده هنوز
-نه هنوز
تازه روی صندلی نشسته بود و در حال گپ زدن با آرمین بود که همان سه دختر ترم بالایی وارد کلاس شدند. قیافه شان زمین تا آسمان عوض شده بود، معلوم نیست دستشویی رفته بودند یا آرایشگاه، جلو در کلاس مکثی کردند، کلاس را با چشمانشان زیر و رو کردند و جایی را برای نشستن انتخاب کردند و نشستند.
کلاس فیزیک مکانیک بود. تقریبا نصف کلاس پر شده بود، از پسرها فقط او و آرمین بودند تا اینکه مجتبی هم آمد و بعد از سلام وسط او و آرمین نشست.
مجتبی بدن کشیده ای داشت با موهای کم پشت، فیسش به بسیجی ها می خورد ولی بسیجی نبود. لباسهای ساده هم می پوشید و آرمین یک پسر 30 ساله بود که تازه یاد ادامه تحصیل افتاده بود . موهای قسمت بالای سرش ریخته بود و تازه درگیر طلاق از نامزدش بود. صورت گردی داشت و بدنش تپل بود. ریشش را همیشه میزد غیر از قسمتی که زیر لبش بود. چند تار مویی که بالای سرش بود را بلند نگه داشته بود تا سرش را با آنها بپوشاند.
مشغول شوخی و گپ زدن شده بودند که گروه دیگر پسرها رسیدند، 5 نفر بودند و با دختر ها رابطه ی آزادتری نسبت به گروه 3 نفره ی آن ها داشتند. استاد کمی تأخیر کرده بود و او خودش را با نقاشی کشیدن سرگرم کرده بود، همزمان به حرف های مجتبی و آرمین گوش می کرد و گاها سمت چپ کلاس ردیف یکی مانده به آخر را نگاه می کرد؛ جایی که مرجان و دوستانش نشسته بودند.
مرجان یک دختر چادری بود که صورت گرد و تقریبا تپلی داشت. فیس جذابی داشت، چشمهای گیرا و درشت ، مثل آنهایی بود که مهره ی مار دارند و آدم جذبشان می شود و دوست دارد نگاهشان کند، تقریبا می شود گفت از این چادری های شیک بالاشهری بود از همان ها که به خودشان می رسند. هر چه بود چشمان او دنبالش می کرد.

ساعت 7:45 بود که استاد آمد وکلاس تشکیل شد.دو کلاس فیزیک پشت سر هم، فیزیک مکانیک و حرارت آن هم با یک استاد. ساعت 11 بود که کلاس تمام شد. تقریبا آن روز همه دانشجو های آن کلاس در ایستگاه اتوبوس که چند متری با کوچه دانشگاه فاصله داشت جمع شده بودند.پسر ها با فاصله از ایستگاه و سر کوچه ایستاده بودند و هر چند لحظه نگاهشان به سمت یکی از دختر ها متمرکز میشد. یکی از پسرها به نام پدرام داشت آمار هایی که تا حالا از دختر ها گرفته بود را در اختیار بقیه قرار می داد. ته دفترش چند صفحه ای به این کار اختصاص داده بود حتی از چندتا از دختر ها شماره گرفته بود وآنجا یادداشت کرده بود. پسر زبان بازی بود قیافه جذابی هم داشت و درسش هم خوب بود. تقریبا همان روزهای اول دانشگاه سر شوخی را با همه دختر ها باز کرده بود و حالا اطلاعات شخصیتی هر کدام از دختر ها را برای بقیه بیان می کرد. تا حالا خودش در همین یک ماهو نیمی که از شروع ترم میگذشت با دو تا دختر رابطه به هم زده بود.
پدرام آمارها را که داد از پسر ها خواست هر کس مورد یا کیس مورد علاقه اش را مطرح کند که بقیه سمت آن نروند. یاشار سریع دست پیش را گرفت که پس نیفتد و اسم ساناز را برد. ساناز یک دختر بالا شهری و تقریبا لوسی بود از اینها که بعد از 19 سال هنوز عروسکشان را بغل می کنند. بقیه پسر ها یا هنوز کیسی انتخاب نکرده بودند یا نمیخاستند کسی از موردی که انتخاب کردند آگاه شود. خود پدرام مجدد نطق کرد و خیلی سکرت گفت اون خانم چادریه که خیلیم قشنگه واسه خودمه. دوستان نزدیکش منظورش را فهمیدند و بقیه زیاد پیگیر نشدند چون او هر روز روی مخ یکی از دختر ها کار میکرد. بعضی ها هم فکر کردند شوخی می کند چون اصلا طرز فکر او طوری نبود که بخواهد با چادری های کلاس کنار بیاید.
آرمین آن روز با موتور رفته بود. او ومجتبی هم روی دوتا صندلی پشت راننده نشستند و بقیه پسرها با اینکه صندلی خالی در اتوبوس وجود داشت ترجیح داده بودند در انتهای قسمت مردانه و نزدیک قسمت زنانه بایستند. اتوبوس که راه افتاد پدرام و پسرها از یک طرف و چندتا از دخترها از طرف دیگر شروع کردند بلند بلند شوخی و تیکه انداختن به هم. این شوخی ها جلوه ی جالبی در فضای عمومی اتوبوس نداشت. مردم عادی با دیدن این وضع گاها پچ پچ میکردند و از وضع بد فرهنگ دانشگاهها می گفتند.
تمام طول مسیر به آهنگ هایی که مجتبی انتخاب میکرد گوش میدادند. اتوبوس شلوغ بود و با وجود اینکه هنزفیری در گوششان گزاشته بودند و صدای آهنگ را تا آخر بالا برده بودند باز هم صدای شوخی های دانشجو ها از انتها به گوش میرسید. ولی او نه به آهنگ گوش می کرد نه به شوخی ها. به این فکر میکرد که عشق را بعضی ها چقدر بی ارزش میکنند. و دوباره جمله را در ذهنش اصلاح کرد : یا چقدر راحت هوس را به جای عشق قالب میکنند. روی یک نفر حس مالکیت پیدا میکنند و بدون اینکه خود او بداند شش دانگش را برای خود به نام میزنند و حالا هیچکس نباید نزدیک مال من شود. کجا؟ چه؟ چرا؟ این قانون از کجا آمد؟ این غیرت نیست. این صرفا شهوت مال دار شدن است و باید دانست انسان مال نیست. انسان را نمیشود مالک شد.زیرا انسان خلاصه در جسمش نمیشود.

ایستگاه مترو بود. نصف بیشتر اتوبوس پیدا شدند . مجتبی هم خداحافظی کرد. به جز او سارا و مریم از دانشجو ها کسی در اتوبوس نماند. به ایستگاه آخر که رسیدند پیاده شد و سریع به سمت اتوبوس بعدی رفت تا مسیر خانه را ادامه دهد. خوشبختانه اتوبوس خالی بود و او میتوانست صندلی ردیف اول و کنار پنجره را برای خودش انتخاب کند.تمام طول مسیر مردم را از شیشه ی کثیف اتوبوس نگاه میکرد. نمیدانست درگیری ذهنش برای چیست. حالش چرا ناخوش شده بود. احساس بی قراری میکرد. همه اش در ذهنش کلنجار می رفت و گاها کسی را متهم میکرد .
شب حدودا ساعت 1 بود. و داشت روزی که گذشت را در ذهنش مرور میکرد ، دنبال دلیل حالی بود که داشت. ناگهان تداعی دو صحنه تمام پاسخش را داد. یکی تصویر مرجان که سر کلاس نشسته بود و دیگری حرف های پدرام. دل آشوب شد ولی کمی که فکر کرد آرام گرفت و خوابش برد. شاید خیالش از مرجان راحت بود. او کجا و پدرام کجا. این همه سرو سنگینی را چه به پدرام تازه آن هم با سابقه ای که پدرام داشت و همه میدانستند که او به دختر ها مثل اسباب بازی نگاه میکند.
یکشنبه بعد از ظهر بود. راهیه دانشگاه شده بود. عصر کلاس زمین شناسی داشت. سوار دومین اتوبوس از مسیر دانشگاه شده بود. اتوبوس به ایستگاه چهارم رسید که از پشت پنجره چشمش به مرجان و دوستش الهام افتاد که در ایستگاه منتظر اتوبوس بودند. دوباره ذهنش شروع کرد. میدانست هنوز کاملا عاشق نشده است و فقط باید جواب کنجکاوی هابش را میداد. تمایل داشت شخصیت مرجان را بیشتر بررسی کند. حسی که برایش وجود داشت فقط و فقط تمایل به نزدیک شدن و شناختن بود. خودش هم گنگ بود که این حس و تصمیمش از کجا به سمت او می آیند.
سر کلاس فقط و فقط حواسش به مرجان بود. مجتبی و آرمین آن روز نیامده بودند. ناگهان تصمیم گرفت جزوه فیزیک را بهانه کند و اینگونه به مرجان نزدیک تر شود .آنروز سر کلاس قسمتی از جزوه را عقب مانده بود حالا میتوانست با یک تیر دو نشان بزند. بالاخره ساعت 8 استاد کلاس را تعطیل کرد. وسایلش را جمع کرد ولی برعکس همیشه که وقتی تنها بود سریع کلاس را ترک میکرد و به سمت ایستگاه می رفت اینبار منتظر شد تا مرجان و دوستانش قبل از او کلاس را ترک کنند و او بعد از آنها به آهستگی و با فاصله آن ها را دنبال کرد. از دو نفری که با مرجان بودند یکی از آن ها که خانواده اش جلوی دانشگاه انتظارش را میکشید از آنها جدا شد. فقط الهام و مرجان بودند. او هم انتظار نداشت الهام هم از مرجان جدا شود. چون میدانست هر دو آنها همیشه در یک ایستگاه سوار و در یک ایستگاه پیاده میشوند و احتمالا علاوه بر دوستس هم محلی هم بودند. الهام یک دختر سبزه و تقریبا لاغر و چادری بود با چشمان مشکی تقریبا درشت. نسبت به مرجان دختر سنگین تری بود و کمی ساده تر میگشت ولی آراسته و شیک پوش بود.
به ایستگاه رسیدند. او سر کوچه ایستاد تقریبا 1 دقیقه گذشت و خوشبختانه هنوز بچه های دیگر به اسیتگاه نرسیده بودند. فرصت خوبی بود. تصمیم گرفت مستقیم از مرجان جزوه درخواست نکند و اول به الهام بگوید. دلش عجیب تاب تاب میکرد. از طرفی ممکن بود هر لحظه فرصت از دست برود. نمی خواست بچه های دیگر شاهد این ماجرا باشند. دلش را به دریا زد، اولین بارش بود از دخترهای دانشگاه چیزی درخواست کند. مرجان و الهام پشت به او خیابان را نگاه میکردند و با هم گپ میزدند.

-ببخشید خانم صباغی
مرجان و الهام مثل اینکه جا خورده باشند برگشتند. دست خودش نبود ناگهان چشمانش در چشمان الهام خیره شد و حواسش به مرجان بود. الهام جواب داد.
-بله
-جزوه فیزیک مکانیکتون کامله؟ برای من یه جاهاییش جا افتاده می خواستم کامل کنم.
-کامل که هست ولی الان همرام نیست
همه چیز خوب پیش رفت. حالا میتوانس به مرجان بگوید ولی قبل از اینکه او چیزی به زبان بیاورد مرجان خودش شروع کرد:
-برای من همرامه میخواین بهتون بدم
به سمت مرجان نگاه کرد و باز هم ناخواسته چشم در چشم مرجان خیره شد. انگار چشمانشان در هم قفل شده بود.
-ممنون میشم اگه لطف کنید.
مرجان کیفش را باز کرد و جزوه اش را بیرون آورد. جزوه فیزیک را بیرون آورد و به او داد
-بفرمایید؛ فقط بی زحمت مواظبش باشین. لطفا به کس دیگه ای هم ندین
-ممنونم، بله حتما، دستتون درد نکنه.
داشت به لکنت می افتاد که خوشبختانه اتوبوس رسید. صدای مرجان که در حال سوار شدن به اتوبوس به گوشش رسید که به الهام می گفت: چرا اینطوری نگاه میکرد تو هم متوجه شدی؟
شامش را که خورد به اتاق بالایی رفت سریع سمت کیفش رفت و جزوه را بیرون آورد. تمام صفحات را دوبار وارسی کرد و دست خط مرجان را از نظر گذرانید. غیر از درس چیز دیگری در جزوه وجود نداشت که به دردش بخورد و اطلاعاتی نسبت به مرجان دستگیرش کند. جزوه اش را کامل کرد و قسمتی را هم که جزوه مرجان ناقص بود با دقت و دست خط خوب روی یک تکه کاغذ نوشت و با گیره به جزوه مرجان پیوست کرد. برای خود شیرینی هم شده کار خوبی بود.جزوه را در کاور گذاشت .
فردای آن روز مرجان و الهام دانشگاه نیامدد. روز سه شنبه دوباره فیزیک داشت. با تأخیر یک ربع ، بیست دقیقه ای به کلاس رسید. کلاس پر شده بود فقط پشت سر مرجان خالی بود. پدرام هم درست همان اطراف نشسته بود. اما او اصلا حواسش به پدرام نبود. به انتهای کلاس رفت تا بنشیند، از کنار مرجان که عبور می کرد، مرجان گفت: آقای ...(فامیلی او را یادش نبود) ولی محمد متوجه شد که با اوست. مرجان ادامه داد: جزوه منو آوردید
-بله آوردم، یه لحظه صبر کنید من بشینم بهتون میدم.
پدرام واکنش نشان دادو خیلی آرام در حالی که همه چیز را زیر نظر داشت گفت :چی شده؟!!
محمد جزوه را از کیفش بیرون آورد و به مرجان داد و تشکر کرد. نمی خواست اینگونه جزوه را تحویل دهد دنبال یک فرصت دیگر بود که کسی متوجه نشود و سر صحبت را هم بهتر بتواند با مرجان باز کند. اما خوب نشد.
یکشنبه ی هفته ی بعد درست سر ایستگاه انبوس مرجان و الهام به سمت محمد رفتند.مرجان گفت
-آقای عباسی
-بله
-بابت اینکه جزومو کامل کردین ممنونم
-(محمد دست و پایش را گم کرده بود) نه خواهش میکنم. وظیفه بود.. من هم از شما ممنونم دستتون درد نکنه
-بالاخره خواستم ازتون تشکر کنم. با اجازه
-خواهش میکنم (اتوبوس آمد)

محمد این اتفاق را به فال نیک گرفت. یک هفته از این جریان گذشت. محمد در تمام طول این مدت مرجان را زیر نظر داشت و سعی میکرد به او نزدیک شود. هر بار او را میدید سلام و احوال پرسی میکرد و می خواست رفته رفته اخلاق مرجان دستش بیاید بعد وارد مراحل بعدی شود. مرجان هم مشخص بود که متوجه تغییری در رفتار محمد شده بود. محمد این چند وقت حالش خیلی خوب بود هم در خانه و هم در بیرون شوخی هایش بیشتر شده بود و شاداب تر بود. ولی افسوس از همه چیز بی خبر بود. او پدرام را از یاد برده بود. صبح دوشنبه چیزی دید که تمام وجودش را لرزاند. جلو در دانشگاه بود و به ورودی نزدیک میشد که ناگهان مرجان و پدرام را دید که با هم از دانشگاه بیرون می آیند. انگار پدرام مثل او اهل کم کم نزدیک شدن نبود. چشم محمد با قیافه ی در هم یک لحظه به چشم مرجان افتاد، مرجان سریع چشمانش را دزدید و به زمین خیره شد و با پدرام از کنار محمد عبور کردند.
بعد از این دیگر مرجان و پدرام را زیاد با هم میدید. تمام شخصینی که از مرجان ساخته بود پیش چشمش فر ریخت. هر وقت مرجان را میدید قیافه اش در هم میشد و سریع از کنار او عبور می کرد. تمام باورش نسبت به مرجان زیر سوال رفته بود.

حالا دیگر یک ترم گذشته بود. او و امیر یک روز صبح در اتوبوس کنار هم نشسته بودند و به سمت دانشگاه می رفتند.در گفتگویی که با امیر داشت با خبر شد که مرجان و پدرام با هم به اختلاف خورده اند و پدرام دوباره خیال دارد این یکی را هم مثل بقیه بی خیال شود. انگار تاریخ انقضای مرجان به اتمام رسیده بود . گویا پدرام از اینکه او دختر لوسی به نظرش آمده و زیاد اهل بیرون روی و تفریح و گپ با دوستان پدرام نبود ناراضی شده.
حتی امیر هم از دست پدرام که دوستش حساب میشد شاکی بود. و آنطور که بروز داد گویا امیر هم خاطر خواه مرجان بوده و به خاطر پدرام کنار کشیده بود و حالا شاکی شده بود که پدرام نه خودش استفاده کرد نه اینکه گذاشته بود بقیه اسفاده کنند.
هر چه بود برای محمد دیگر مهم نبود چون او به هوس بودن حس خودش پی برده بود. به اینکه حس او به مرجان نه به خاطر چادری بودنش و نه به خاطر سنگین بودنش بوده بلکه فقط و فقط چهره ی مرجان برایش جذاب بوده .
مجتبی و محمد در سایه آلاچیق پارک جنگلی نزدیک دانشگاه مشغول گپ زدن بودند
-مجتبی تو عاشق نشدی
-نه هنوز
-دنبال دوستی معمولیم نیستی با یکی از دخترای دانشگاه
-فعلا نه
-یعنی موردش پیش بیاد پایه ای
_آره. بالاخره تا دو سال یه جوری آدم سرگرم میشه دیگه. تو چی؟ موردش پیش بیاد هستی؟
-مشکل من اینه که نمیتونم به خودم اجازه بدم واسه دو سال لذت خودم با احساسات یکی دیگه بازی کنم
-بابا وژدان
-میدونی من کلا از وقتی یکم از عشق و این حرفا سر درآوردم دنبال این بودم که اگرم با کسی رابطه برقرار میکنم با کسی باشه که تا آخر عمرم بتونم کنارش باشم. به قول خودت واسه دوستی 2 ساله دختر زیاده، ولی خوب چه ارزشی داره یه مدت همدیگرو سرکار بزاریم که چی بشه. از طرفی حالا گیرم با یکی یا چندتا دختر تا دم ازدواج دوست بودی بعد که زن گرفتی چی؟ خوب دیگه اون مزه رو برات نداره دیگه
-آره راست میگی منم باهات موافقم
-مجتبی میدونی چیه
-چیه
-اینکه خیلی سخت میشه عشق و از هوس تشخیص داد
-آره واقعا سخته
سه ترم از دانشگاه گذشته بود. سر کلاس اجرای سازه های بتنی محمد ، مجتبی و آرمین ردیف یکی مانده به آخر نشسته بودند. مجتبی به آرمین چشمک زد و به محمد اشاره کرد. محمد حواسش جای دیگری بود به دو ردیف جلوتر جایی که مرجان نشسته بود خیره شده بود. مجتبی آرام گفت:
-داداش حواست کجاست بازم که تو نخ مرجانی
-نه داداش
-آره جون خودت
-حواسم به بغل دستی مرجان
-الهام؟!!
محمد رو به مجتبی کرد و لبخندی زد

و این پایان داستان نیست...
برچسب: داستانعاشق,باران,
نویسنده: باران احمدی