پر از خالی شده ام،
پر از هیچ،
شیشه ای در انتظار شکستن،
ناشکری نمی کنم، اما کاش می توانستم مرگ را طلب کنم. دیگر خسته شده ام،
از این همه فکر؛
از این همه خیال؛
از این همه رنگ؛
از این همه بغض؛
از این همه سکوت و از این همه هیچ!
ماجرا چیست؟
آیا این قِصه تا آخر غُصه است؟
چرا جاده ها یا بنبست می شوند یا دو راهی یا بی راهه؟
کارم این شده:
نگاه کنم؛
سکوت کنم؛
بغض کنم،
تا شاید، شایدی اتفاق بی افتد.
مگر در پس این شاید ها چیست؟

برچسب:
نویسنده: باران احمدی