ترس از هجوم گریزهایت از من
و ردپایت روی قلب خسته ام
و این تو
که حتی اندکی من در حساب هایت نمیگنجم
و در انتهای قلبت؛ همان شهر بزرگ شادانه؛
که گویی فقط یک گورستان دارد
و آن گورستان فقط یک گور دارد مرا به خاک سپرده ای
سرد است
تنگ است
تاریک است واما عمیق است
و ترس اینکه از این عمق هم به بیرون از قلب خود سقوطم خواهی داد

برچسب:
نویسنده: باران احمدی