آخرین باری که حرف زدم یادم نیست. انگار خیلی وقت است از حرف زدن می ترسم.
دیگر سکوت کرده ام.
عمری است که با نگاهم سخن می گویم.
با نگاهم می خندم،
با نگاهم می ترسم،
با نگاهم می فهمم
و با نگاهم گریه می کنم بدون آنکه اشکهایم بریزد. بدون آنکه کسی نگاهم را بفهمد.
دیگر سکوت محض شده ام.
اطرافم صدایی نیست. نگاه جوینده ای نیست. اینجا کسی به زبان نگاه صحبت نمی کند. اینجا کسی به حرف های یک نگاه گوش نمی کند. اینجا فقط می بینند؛
نه می شنوند،
نه می گویند،
نه حس می کنند،
نه لمس می کنند
و نه درک می کنند و نه حتی باور می کنند.
اینجا نگاه ها تنهایند
وفقط خداست که روی این تنهایی خط می کشد.

برچسب:
نویسنده: باران احمدی