خرید بک لینک

آسمان ابری بود، اما باران تازه قطع شده بود. زمین گُله گُله آب جمع شده بود. ابرها انگار بازهم هوس باریدن داشتند. مردم از ترس باران و اینکه خیس شوند هنوز به خیابان نیامده بودند. هوا جان می داد برای قدم زدن، خلوتِ خلوت بود.

با آنکه دوست داشتم آهسته و قدم زنان بروم اما مجبور بودم بقیه راه را بدوم. گاهی خسته می شدم و از دویدن باز می ماندم اما تند تند راه می رفتم تا دوباره جان بگیرم و بتوانم بدوم. از تو دَم کرده بودم. صدای نفس نفس زدن هایم با آنکه بلند بود فقط به گوش خودم می رسید. هنوز کسی بیرون نیامده بود. گاهاً با خیال راحت بلند بلند با خودم حرف می زدم و به خودم انرژی می دادم و یا از سر خستگی آه های بلند می کشیدم. شاید دیر شود باید می رسیدم. ناچاراً سرعت گرفتم. کم کم چشمانم سیاهی می رفت، انگار فشارم افتاده بود. متوجه گودال کوچکی که از کنده شدن آسفالت خیابان درست شده بود نشدم و پایم درون آن گیر کرد و به زمین خوردم.

همین را کم داشتم که اتفاق افتاد، سر زانوهایم گِلی شده بود و کف دستانم با آنکه زخم نشده بود اما جـــِـز جــِـز می کرد و کثیف شده بود. کار از تکاندن شلوار و دست گذشته بود. دستم را به ستون کنار خیابان مالیدم تا کمی تمیز شود و بتوانم دستمال کاغذی را از جیبم درآورم تا سر زانوهایم را با آن پاک کنم. یکی دو دقیقه معطل شدم. شانس آوردم هنوز بیرون خلوت بود و کسی مرا ندید.

دوباره شروع به دویدن کردم. دیگر نفسهایم گلویم را می سوزاند، با اینکه این همه دویده بودم اما انگار فقط درجا زده بودم چون هنوز راه زیادی مانده بود تا برسم، اول صبحی هم تاکسی به زور گیر می آمد، مسیر من هم تاکسی خور نبود تازه من دلم نبود هوای به این خوبی را ول کنم و سوار ماشین شوم، خصلتاً هم با تاکسی سواری حال نمی کردم.

خلاصه هرجور بود خودم را رساندم. یک راست رفتم سرجای همیشگی زیر درخت بید مجنون وسط پارک. صندلی خیس بود، برگ های درخت هم انگار که لباس خیس باشند چکه می کردند؛ آخر تازه باران قطع شده بود. چند تا نفس عمیق کشیدم تا حالم سر جایش بیاید، شکلاتی از جیبم درآوردم و خوردم. دیگر خیالم راحت بود که رسیده ام. کسی در پارک نبود. در حالی که زیر درخت قدم می زدم و منظره خیس را تماشا می کردم آهسته شروع کردم به آواز خواندن:

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن تَرَم کن کمک کن تازه بارون من غریبم پَر پَرم کن...

که صدایم در صدای رعد و برق گم شد. و باران دوباره شروع کرد به باریدن در حالی که من از پشت پنجره های مات خانه نمی توانستم بیرون را ببینم و تنها روی صندلی با صدای باران در رؤیا به سر می بردم.

رؤیاهای بی سر و نه!!!

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:15

صفحه بندی