صدای سازم همه جا را پر میکند. صدای آوازم اشک ها را در می آورد.
چه آهنگ سوزناکی...
آه، آری چه آهنگ سوزناکی است سکوت.
سکوتی که در لحظه لحظه ی نوایش سوز زندگی است. گاه گاه ریتم آن با نفس های سرد و کشیده و حسرت بار غم انگیز تر می شود و تصاویر ذهنم همچون فیلم میکس شده ای با آهنگ سکوت اِفکت هایش عوض می شود. همه منتظر رأی استادان موسیقی و نوازندگان و داوران بزرگ هستند.
باید بهترین امتیاز به این آهنگ داده شود.
چندی طول می کشد. داوران در حال مشورت هستند و هر کدام نظر خود را در حلقه ی داوری به آرامی پچ پچ می کند. ناگاه همه به من نگاه می کنند. دلم آرام و قرار ندارد. چهره حضار نشانگر این است که بهترین امتیاز را خواهم گرفت،
امــــــــــــــــــا...
داور بزرگ شروع به صحبت می کند: آهنگ زیبایی نواخته شد، همه چیز خوب بود اما یک نقص بزرگ در کار این موسیقی زیبا وجود دارد. تا این را گفت چشمانم سیاهی رفت. بر روی صندلیی که کنارم بود نشستم، زیر لب با خودم گفتم: می دانستم آخر کار دستم می دهد. با حالت بی خبری پرسیدم: چه نقصی. گفت: در این آهنگ اصلی ترین ریتم اجرا نشده بود. کم کم داشتم مطمئن می شدم که همه چیز را فهمیده اند. اما باز خود را به بی خبری زدم، شاید منظورشان چیز دیگری است. سوال کردم کدام ریتم؟ و داور با صدایی مطمئن جواب داد:
گــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــه
آری جوابم را گرفتم این درست همان ریتمی بود که نواختنش برایم نشدنی بود. البته من حتی نواختنش را بَلَد بودم، چون ریتم خیلی ساده ایست اما آلتی که این موسیقی را با آن می نواختم خیلی وقت بود که خراب شده بود و من پول کافی برای تعمیر یا خرید یکی دیگر را نمی توانستم جور کنم و فقط قسمت اول آن ریتم را می شد با آن اجرا کرد. فقط قسمتی را که برای نواختن گریه باید به اصطلاح آن را می ترکاندم.
آری باید بغضم را می ترکاندم.
امـــــــــــــــا...
برچسب:
نویسنده: باران احمدی
تاريخ: پنجشنبه
20 آبان
1395 ساعت: 18:16