قلم در دست و در فکر
نه از باران خبری هست نه صدای آشنایی به گوش می رسد.
آهسته می نویسم:
غـــــــــــــــربـــــــــت...
آنچه از کودکی در کنارم احساسش می کردم. آنچه در خلوتم به آن فکر می کردم و آنچه در هر جمعی دستان مرا به بی رحمی می فشرد و مرا به سوی خود می کشید. طوفان سکوتش مرا دیوانه کرد. کم کم از کنارم به درونم کشیده شد و مرا از من گرفت و صفتی از خود بر من گذاشت:
غــــــــــــریــــــبـــــــه...
عمری است که بودنم را احساس نمی کنم. حتی نمی دانم چه می گویم. فقط گوش می کنم، قدرت تحلیل ندارم.
مثل یک مجسمه در هوای طوفانی.
هنوز در کنار پنجره منتظر آمدن بارانم.
هوا ابری است اما باران نمی آید.
احساس می کنم که فقط بوی باران است که مرا به من نزدیک تر می کند.
مـــــی تــــــــــــرســــــــــــم،
می ترسم از اینکه تا آخر در این غربت بمانم. گویی تلسم شده ام. مثل یک مهره ی شطرنج زمانه با من بازی می کند و فقط مرا به جلو و عقب می برد تا زمانم بگذرد. و من همچون یک مجسمه در هوای طوفانی به آسمان ابری چشم دوخته ام و در سکوتم زمزمه می کنم:
بــــــــــــاران بـــــــبــــــــــار....

برچسب:
نویسنده: باران احمدی