خرید بک لینک

بر هر چه می نویسم خط می کشم. نمی دانم چگونه حال خود را توصیف کنم. از تنهاییم بگویم می گویند خدا هست. از سکوتم بگویم می گویند تو که حرف می زنی. از بغضم بگویم می گویند تو گاهی می خندی. و من همه ی این ها را می دانم. می دانم که در تنهایی خدایی هم هست و خداست که فقط تنهاترین است. می دانم که سکوتم را هر روز می شکنم و می دانم که هر روز به دلایلی ممکن است بخندم. اما کاش می توانستم احساسم را به گونه ای بیان کنم که معنی تنهایی، سکوت و بغض مرا می شد درک کرد.

خیلی سخت می توان فهمید که وقتی در میان جمع دوستانی و احساس تنهایی می کنی یعنی چه. سخت می توان فهمید که از سکوت خیره ماندن یعنی چه و سخت می توان فهمید بغضی را در گلو نگه داشتن یعنی چه. احساس می کنم باز هم هر چه بنویسم و وصف کنم نمی توان آنچه که در احساسم هست را بیان کنم و سخت تر از این چه می تواند باشد؟

فکر کردن به اینکه از چه بنویسم آنقدر برایم سخت است که میل خود را از نوشتن از دست می دهم. و حتی فکر کردن برایم آنقدر سخت شده که به جای آن مات و مبهوت به یک جا خیره می مانم و سر و صدای اطرافم برایم گنگ و نامفهوم می شود به گونه ای که دیگر احساس می کنم گوش هایم سنگین شده و صداها را مثل سابق خوب نمی شنوند. گاهی می ترسم که آخر دیوانه شوم. آنقدر در سکوت تأملاتم فرو می روم و آنقدر درد دل هایم را برای کسی نگفته ام که دیگر صدایم به درستی هجا نمی شود. دیگر به حال خود نیستم به محض اینکه یک جمله را می خوانم و به جمله بعد می روم آن را فراموش می کنم. می دانم از حافظه ام نیست از بس که در خود گور و گم شده ام به این وضع افتاده ام. حالم اصلاً خوب نیست.

کاش کسی بود حرف هایم را می شنید و می فهمید و به آن ها نمی خندید.

کاش جرئت بیان حرف هایم را برای کسی داشتم.

برچسب: نویسنده: باران احمدی تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 18:16

صفحه بندی