آه می کشم،
آهی سرد،
گویی همه ی دنیا برایم غریب است،
گویی در میان غربت در حال قدم زدنم،
انگار با هیچکس سخن می گویم.
انگار به سکوت گوش می دهم و انگار به هیچ مطلق نگاه می کنم.
خسته شده ام، خسته از این همه هیچ، از این همه بیگانگی.
چرا هیچکس حرف هایم را نمی شنود؟ چرا حرف هایم را کسی احساس نم کند؟ چرا آن ها را لمس نمی کنند؟
در بازی احساس و عقل یا در جدال آن ها گم شده ام و هر چه می گردم سرگردان تر از گذشته می شوم. حیران و از همه جا بی خبر شده ام. در میان دو راهی تصمیم ها، فکر راهی به جز این دو راهم.
منتظر تلنگرم،
منتظر یک کمک، یک صدا، یک نگاه..........
ولی نگاهم در نگاه کسی نمی نشیند و صدایم را صدایی نمی شنود تا کمکی به من بکنند.
نمی دانم از حصاری که برای خود ساخته ام باید راضی باشم و یا از این حصار باید فرار کنم. شاید ماندن در این زندان معنی آزادی باشد و پرواز عین اسارت. آیا سکوتم معنی کامل حرف هایم می شود یا این انزوا مرا در هم می شکند.
کاش راه حل های زندگی آسان تر از این بود تا آسان تر زندگی می کردم.

برچسب:
نویسنده: باران احمدی