بار دیگر احساس گناه بر دوشم سنگینی می کند و بار دیگر صدای ندامت است که بر گوشم زمزمه می کند و بار دیگر ذهنم است که درگیر افکار پر پیچ و خم می شود و این من هستم خسته و پر و بال بسته در میان سیاهی ها و گرفتار شده در میان لجن ها و مرداب ها و این سینه ام است که درد می فشاردش و گویی شیره ی جانم است که می گیرند و باز احساس بیهودگی و پوچی است که مرا در بر می گیرد. ای کاش در مقابل این همه گناه دیگر از نو برای انجام آن ها نمی کوشیدم و ای کاش بهار های دلم به خزانی نمی رسیدند و ای کاش این ای کاش ها دیگر نبودند و همه چیز به واقعیت مبدل می شد و آنگاه زیبا می شد و باغ اندیشه ام به ثمر می نشست و در این پرتگاه ذلت راهی برای نجات می یافتم و بیش از این در این مرداب کثافت فرو نمی رفتم. ولی افسوس که این ای کاش ها تا آخر عمر گویی برایم همراه می شوند.

برچسب:
نویسنده: باران احمدی