وقتی به یاد کودکی می افتم حیران می مانم که انسان چگونه از آن زیبایی و کوچکی و پاکی و معصومی اینگونه رشد می کند و کم کم بازی را به فراموش می سپارد و خیال در ذهن او کم رنگ می شود و در نهایت تصمیم او که ارزشی نداشت با ارزش می شود.
نمی دانم در این کالبد جسمانی خدا چه چیزی قرار داده که اینگونه تشنه ی جستن است و هر بار به فکر تکاپویی برای فرار از تکرار و به فکر تغییر است. چگونه عقلی که جز بازی های کودکانه تکاپویی دیگر ندارد به جایی می رسد که باید در دو راهی های بزرگ زندگی تصمیم های بزرگی بگیرد و این تصمیم ها را بازی نشمارد.
نه می شود گفت انسان از صفر به کمال می رسد نه می توان گفت که از کمال به صفر می رسد. انسانی که از پاکی و معصومی و لطافت کودکی در آخر به بزرگسالی می رسد و حتی گاهی صفحه ی پاک کردار خود را کدر می کند و از معصومی به غرور می رسد و لطافت دیگر بعدی پنهان در او می شود و یا بلعکس می توان گفت انسانی که سر در گم بازی بوده نهایت به تصمیم گرفتن و کارهای بزرگ گماشته می شود و از پس رؤیا به حقیقت می رسد و معنای عشق را ناچاراً باید درک کند. پس نه می توان گفت که از صفر به جایی رسیده و نه می توان گفت از جایی به صفر رسیده چرا که این موجود نه از صفر است و اینکه تا نخواهد به صفر نمی رسد.
برچسب:
نویسنده: باران احمدی