حال که غرورم شکست دوست داشتنم را نمیخواهی؟
و نمیدانی که غرور من از پس نگاههایی گذشت که هر کدامشان آوری از هوس بودند
و لبخندهایی را بی جواب گذاشت که هر کدامشان تنت را میلرزاند
و قدمهایم را چنان تند بر داشتم که هم قدم کسی نشوند
و نگاهم را به زمین دوختم تا در نگاه کسی نیفتند
و کجا بودی که در تنهاییم شهری را دیده ام که عاشقانش بوی از عشق نبرده اند
و اما آنگاه که دوست داشتنت را حس کردم هنوز غرور داشتم
اما چگونه میشود دو خط موازی را به هم رساند. یکی باید میشکست ، باید خم میشد. باید تلنگری میزد و باید دیده میشد
تو اکنون میبینی مرا هرچند غرورم شکسته اما اگر غرور با من بود شاید هرگز مرا نمیدیدی
گاهی به آسانی دیر میشود و این ترس از دست دادن تو، ناچار به شکستم کرد
من کم کسی نبودم هرچند کنون به نظرت هیچ می آیم
من پست نیستم ، سبک نیستم، من نیز دوست داشتن با غرور را بیشتر دوست دارم
اما دوست داشتن شکستن می خواهد
گاهی باید از خود بگذری...

برچسب:
نویسنده: باران احمدی