در این شهری که می توان فقط زشتی ها را دید، من حضوری را دیدم که امید از چشمانش می بارید. من امید را در نمازی دیدم که برای اقامه اش مردی دست فرزند گرفته بود و فرزندی دست پدر. شخصی سراسیمه که مبادا جا بماند می دوید و کسی که در آن ازدحام برای رفتن به صف های جلوتر توکل می کرد. و صداهایی که با هم یکی می شدند و یک چیز را فریاد می زدند.
و صدای کسی را شنیدم که در اولین صف با بغض می خواند: اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ

برچسب:
نویسنده: باران احمدی