شـاهـزاده...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
چـ ـشـ ـمانـ ـت از مـَ ـن چــ ـه مــ ـی خـــ ـواهــ ـند؟ شــ ـاهـــ ـزاده ای ســـ ـوار بــ ـر اســـ ـب ســـ ـفــ ـیـ ـد!؟! آری چــ ـشـــ ـمانــ ـت مــ ـرا نـــ ـمــ ـی شــ ـنــ ـاســ ـند ایــ ـن مــ ـن هــ ـســـ ـتم یــ ـک پــ ـیــ ـاده، یــ ـک کــ ـهــ ـنه پــ ـوش و امــ ـا یـــ ـک حــ ـقــ ـیــ ـق...
اُمید...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
در این شهری که می توان فقط زشتی ها را دید، من حضوری را دیدم که امید از چشمانش می بارید. من امید را در نمازی دیدم که برای اقامه اش مردی دست فرزند گرفته بود و فرزندی دست پدر. شخصی سراسیمه که مبادا جا بماند می دوید و کسی که در آن ازدحام برای رفتن به صف های جلوتر توکل می کرد. و صداهایی که با هم یکی می ش...
هراسانم...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
اگر سَردَم، میترسَم هراسانَم و بیمناکَم که عشقم یک هوس باشد از این است در کلنجارم دمی با دیدنت شادم دمی ترسان ترسانم مبادا این هوس هایم بَرَد دوست داشتن از یادم مجالم ده ، یارایَم کن...
غرور شکسته...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
حال که غرورم شکست دوست داشتنم را نمیخواهی؟ و نمیدانی که غرور من از پس نگاههایی گذشت که هر کدامشان آوری از هوس بودند و لبخندهایی را بی جواب گذاشت که هر کدامشان تنت را میلرزاند و قدمهایم را چنان تند بر داشتم که هم قدم کسی نشوند و نگاهم را به زمین دوختم تا در نگاه کسی نیفتند و کجا بودی که در تنهاییم شه...
زود دیر می شود گاهی...
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
به خیالت زرنگی کرده ای همه چیز را گردن من انداختی ملالی نیست هنوز این جمله که گفته بودی : خواستم کمیاب شوم ولی فراموش شدم یادم هست تو اگر ذره ای به من احساسی نداری فراموش کردن یا نکردنت برایت چه فرقی میکند؟ زخم کن این قلب را همه اش برای تو در عوض از تو چیزی نمیخواهم اگر روزی آمد که در این دنیا نبودم...
برق چشمان پاک
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
این تو هستی؟ نه این همان یکی از من های توست خودِ خودِ تو کَس دیگریست. نگاه کن به اطرافت ببین که من هایت احاطه کرده اند تو را و تنها راه فرار تو تنها تویی پرواز نکن. اینجا راه فرار پرواز نیست اینجا باید زمین را کند به قعر برو به خاک همانجایی که همه از آنجا می آیند خاک شو. من هایت خود به خود میروند سب...
گور من
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
ترس از هجوم گریزهایت از من و ردپایت روی قلب خسته ام و این تو که حتی اندکی من در حساب هایت نمیگنجم و در انتهای قلبت؛ همان شهر بزرگ شادانه؛ که گویی فقط یک گورستان دارد و آن گورستان فقط یک گور دارد مرا به خاک سپرده ای سرد است تنگ است تاریک است واما عمیق است و ترس اینکه از این عمق هم به بیرون از قلب خود...
عروسک
-
تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
عذاب من خوشحالت میکند تو میخندی به حماقتم و من عروسکی در دستان تو سرگردانم آری تو میخندی و من میترسم ترس آنکه در دستانت کهنه شوم و ترس اینکه روزی گزارت به بازار عروسک ها بخورد ملالی نیست که شبیه مَثَلِ نو که می آید به بازار کهنه میشود دل آزار شوم میترسم عروسکی که به جایم در دستانت میگیری به یکباره گ...