و من خیال زانو زدن ندارم... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:16
باز هم حرفی نیست به جز سکوت، سکوتی که همه ی حرف هایم را بیان می کند. به راستی به چه فکر می کنم؟ به چه می نگرم؟ چگونه می نگرم؟ شاید قطره ای بالا آمده از آب یک برکه به خاطر افتادن سنگی درون آب و یا شاید هم امواجی که می خواهند پس از برگشتن آن قطره به آب به وجود بیایند تمامی جواب ها باشد. تصوراتم از من ...
بی رنگی... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:16
رنگ، رنگ، رنگ... رنگ هایی که حسرتشان به دلمان می ماند، رنگهایی که نمی مانند مثل رنگ های رنگین کمان، رنگ هایی که دل آدم ها را خورد می کنند و بزرگی آدم ها را کوچک، رنگ هایی که آدم های کوچک را بزرگ می کنند و آدم های بزرگ را کوچک، رنگ هایی که دلربایی می کنند و بی وفایی، رنگ هایی که جدایی می آورند و تنها...
بغض... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:16
صدای سازم همه جا را پر میکند. صدای آوازم اشک ها را در می آورد. چه آهنگ سوزناکی... آه، آری چه آهنگ سوزناکی است سکوت. سکوتی که در لحظه لحظه ی نوایش سوز زندگی است. گاه گاه ریتم آن با نفس های سرد و کشیده و حسرت بار غم انگیز تر می شود و تصاویر ذهنم همچون فیلم میکس شده ای با آهنگ سکوت اِفکت هایش عوض می شو...
رؤیاهای بی سر و ته!!! - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
آسمان ابری بود، اما باران تازه قطع شده بود. زمین گُله گُله آب جمع شده بود. ابرها انگار بازهم هوس باریدن داشتند. مردم از ترس باران و اینکه خیس شوند هنوز به خیابان نیامده بودند. هوا جان می داد برای قدم زدن، خلوتِ خلوت بود. با آنکه دوست داشتم آهسته و قدم زنان بروم اما مجبور بودم بقیه راه را بدوم. گاهی ...
آه خد اگر تو را نداشتم چه می کردم؟ - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
آه... چیزی نمی توانم بگویم؛ بنبست هم یعنی همین. رنج ها، بغض ها، عقده ها، سوال ها و شاید عشق ها همه مرا به سیاه چال می کشانند. چه خوره ای بدتر از اینکه کسی تو را نفهمد. هر کس می خواهد در داستان شکستهایم نقش اول را داشته باشد. کسی به فکر من نیست دعوا سر نقش اول است. من فقط بازیچه ی بریده از همه جا هست...
برای یک مشت خیال... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
شاید نباید نوشت، شاید هنوز باید سکوت کرد، شاید چشم ها را حسرت بار باید بست. هنوز کسی غم را در نگاهم نمی خواند. خوب یا بد انگار باید عادت کنم؛ به تنهایی، به سکوت، به شایدها. می ترسم، می ترسم شایدهایم حقیقت نداشته باشند. می ترسم برای هیچ و پوچ سکوت کرده باشم. برای یک مشت خیال. حال بدی دارم. نمی دانم ع...
نگاه... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
آخرین باری که حرف زدم یادم نیست. انگار خیلی وقت است از حرف زدن می ترسم. دیگر سکوت کرده ام. عمری است که با نگاهم سخن می گویم. با نگاهم می خندم، با نگاهم می ترسم، با نگاهم می فهمم و با نگاهم گریه می کنم بدون آنکه اشکهایم بریزد. بدون آنکه کسی نگاهم را بفهمد. دیگر سکوت محض شده ام. اطرافم صدایی نیست. نگا...
بیا... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
بیا تا برایت قصه های تنهاییم را بگویم. بیا تا شعر سکوت هر شبم را برایت بخوانم. بیا تا افسانه ی سوختنم را احساس کنی وقتی که باد خاکسترم را به آسمان می برد. بیا تا بغضم را ببینی که چگونه آهسته آهسته جانم را می گیرد. نمی دانم کیستی و کجایی اما زیر باران که قدم می زنم احساست می کنم...
دیوانه... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
این روز ها دیوانه ها فریاد نمی زنند؛ این روز ها دیوانه ها دیوانگیشان را ابراز نمی کنند؛ این روز ها دیوانه ها را سخت می شود شناخت؛ این روز ها دیوانه ها ساکتند، آرام فقط تبسم می کنند و به جای دیوانه بازی با بغضهایشان بازی می کنند؛ شاید جلواش را می گیرند که نشکند و یا شاید فشارش می دهند که بشکند. هرچه ...
سکوت مرگبار... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
مگر در پس این شاید ها چیست؟ - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
پر از خالی شده ام، پر از هیچ، شیشه ای در انتظار شکستن، ناشکری نمی کنم، اما کاش می توانستم مرگ را طلب کنم. دیگر خسته شده ام، از این همه فکر؛ از این همه خیال؛ از این همه رنگ؛ از این همه بغض؛ از این همه سکوت و از این همه هیچ! ماجرا چیست؟ آیا این قِصه تا آخر غُصه است؟ چرا جاده ها یا بنبست می شوند یا دو ...
یکی مرا از خواب بیدار کند... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
من که پاک گم شده ام انگار چندی پیش بود که به خواب رفتم. اما حالا خیلی وقت است که دنبال خودم می گردم. اینجا که می آمدم خوب توجه نکردم. اما حالا تازه می فهمم که چقدر این شهر برایم غریب است. اینجا فقط من هستم و انعکاس صداهایم که به من باز می گردند و من از انعکاس صداهایم این را می شنوم: کجایم؟ کجایم؟ کج...
شمع و پروانه... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
ه ـیـ ـچ مـی دانـ ــی ویـــ رانـــ ـم کـــ ـرده اــی؟ ه ـیـ ـچ مــی دانـ ـی خــ اکــســ تـــــَ ـرَم را بــــَ ـر بــــ ـاد داده اـی آنـ هـ ـم بـــَعـــد از آنـ کـــه مــــَ ـرا در آتـــَ شـــ َت ســـــ ـوزانـــ دی. و نـــمیـ دانــ ســـ ـتـی چـــه بــیـ تـــابـــَ ـم تـــا بـــِ ســــوزم و ســـــ ـو...
زَمـــــــــ ـان... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
بــ ـی رَحـــــ ـم تــَــ ـر از آنـــ ـی کـــ ـه بــــ ـایــســ ـتــ ـی. و بـــ ــی احـــ ـســـ ـاس تــَــ ـر از آنــ ــی کـــ ـه آهــ ـنــ ـگ ســُ ــکــ ـوت غــَــ ـم بـــ ـارم را حـــِـ ـس کـــُـ ـنــ ـی. آری تـــ ـو فـَــ ـقــ َـط مــ ـی روی نـــ ـه گـــ ـوش مــ ـی کــُــ ـنــ ـی الـــ ـتــ ـمــ ...
آغـــ ـوش... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
چـــِ ـقـــ ـدر دور شـُــ ـدم از تـــــ ـو و فـــَ ــرامـــ ـوشـــَ ـت کـــَ ـردم امـــ ـا تـــ ـو... دوبـــ ـاره آمـــ ـدم و بـــ ـه مـــَ ـن پــُــ ـشـــ ـت نــَــ ـکــَـ ـردی دوبـــ ـاره رَفــــ ـتـــَ ـم و مـــَ ـرا فــَ ـرامــ ـوش نــَ ـکــَ ـردی و مــَ ـن هــَ ـمـــ ـیــ ـشــ ـه رَفـــ ـتــ ـم...
تا در هوایت قدم بزنم... - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
بـــیـــ ـا؛ آهـــســتـ ـه آهــسـتــ ـه آرام آرام و بــ ـه نــزدیـ ـکــیـ ـم کـ ـه رســیـ ـدی سـ ـیـ ـل شـ ـو مـ ـرا بـ ـا خـ ـود بــبـ ـر پـ ـاکـ ـم کـ ـن در خـ ـود غـ ـرقـ ـم کـ ـن و بــعـ ـد رهـ ـایـ ـم کـ ـن ســپـ ـس دوبـ ـاره بـیـ ـا آهــسـتـ ـه آهـسـتـ ـه آرام آرام بـیـ ـا تـ ـا بـیـ ـدارم کـن...
عشق سوزان - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
به راستی عشق چیست؟ سکوت است یا فریاد؟ فراق است یا وصال؟ تاریک است یا روشن؟ شروع است یا پایان؟ ... نمی دانم هرچه هست آتش دارد می سوزاند وجودت را و حتی رؤیایت را به گمانم باید دیوانه باشی که عاشق شوی
سراب - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
اینجا همه چیز تاریک است؛ حتی روز سخت است تشخیص حقیقت و توهم و همه چیز در مداری خارج از مدار می گردد گویی چشم بندان است آن هم با طَلق ضخیم خاکستری بهار خاکستر، تابستان خاکستری، پاییز خاکستری، و زمستان خاکستری اینجا صداها غریبه اند حتی با خودشان نه من منم، نه تو تویی و نه او اوست افکارها به دنبال اداه...
شب کجاست؟ - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
یک جرعه آرامش اندکی قرار یک لحظه فرار فرار از درد های فراق از دست روز روزهای سیاه آه خوابم می آید با چشمانی کبود کبود چون سیاهی روز پس شب کجاست؟ همان تاریک روشن همان زمان فرار همان لحظه ی قرار
شهر مصنوعی - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 18:15
آه افسوس از این شهر از این شهر مصنوعی با شهروندانش همان آدم های مصنوعی با صورت های مصنوعی با نگاه های مصنوعی و با عشق های مصنوعی